عماد الدين حسن بن علي الطبري
71
كامل بهائى ( فارسي )
بر نيامد كه هلاك شد و نظام الملك ناصبى هم به دركهء اسفل رسيد . چون به حقيقت درنگرى هر خاندانى كه به اين طائفه اظهار عداوت كرد باقى نماند . در صدر اول صحابه كه اظهار عداوت ايشان كردند اولاد ايشان را اثرى نماند ، و اگر ابو بكرى يا عمرى گويند دروغ گويند و دليل بر اين آنكه ايشان را شجره نباشد و نگفتند كه ايشان را خلفى بماند . دوم بنى اميه چون معاويه و يزيد و عثمان تا آخر پانزده سلطان ايشان و آخر كار ايشان بدست امير غازى ابو مسلم مروزى بود به معاونت لشكر خراسان . و اگر قتلهء حسين عليه السّلام بودند مختار ابو عبيده و مسيب به دفع ايشان قيام نمودند و جمله را اضعافا مضاعفه به دوزخ فرستادند . امروز اين آيه مىخوانند كه : رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا الى آخره ( احزاب 67 ) يعنى پروردگار ما به درستى و راستى كه ما اطاعت كرديم پيشوايان و بزرگان خود را پس گمراه مىكردند ما را از راه . و چون نوبت خلافت به بنى العباس رسيد آن ظالمين ابتدا به كشتن سادات و ائمه كردند چنان كه كتاب مقاتل الطالبيه كه اصفهانى ساخت بر آن دلالت مىكند كه هر خليفه چند هزار علوى را به قتل رسانيد رد بر : إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ ( كوثر 1 ) . حق تعالى آن ترهات ناصبيان كه لاف مىزدند و ملوك و سلاطين خود را امير المؤمنين مىگفتند بباد بر داد ، و رايت دولت محبان اهل البيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را بر اقاصى عالم بركشيد و بنو زياد و بنو مروان و بنو العباس و بنو سفيان را و تبع ايشان را به مراد محبان اهل البيت بنشاند . بينه ، عبد اللّه النيشابورى حكايت كرد كه ميان من و ميان حميد بن قحطبه الطائى الطوسى معامله بود . روزى پيش وى رفتم و به جائى فرود آمدم چون خبر مقدم من به وى رسيد در حال كس فرستاد و مرا بخواند و من هنوز لباس سفر پوشيده بودم . در حال به خدمت وى رفتم و ماه رمضان بود و در خدمت او بياراميدم طشتى و ابريقى حاضر كردند و دستها بشست و فرمود تا من نيز دستها بشستم طعام آوردند مرا به خاطر نبود كه رمضان است لقمهء چند برداشتم به آخر الامر مرا به ياد آمد كه رمضان است امساك كردم . حميد پرسيد كه بچه سبب امساك كردى گفتم يا امير مگر ترا علتى يا مرضى باشد كه مانع صوم بود و مرا هيچ عذرى نيست . حميد گفت مرا نيز هيچ عذرى نيست كه موجب افطار بود ليكن من مأيوسم از رحمت خداى و بسيار بگريست و چون از طعام فارغ شد پرسيدم كه يا امير چرا گريه مىكنى گفت